رروزهایی با چاشنی نبودن ...


در من آدمهای مهربان زیادی تلاش کرده اند ، برای بودن ، ماندن ، ادامه دادن ، اما تو   ...   تنها تو توانستی بمانی ، ماندگار شوی ، نگه ام داری  ..
با آمدن اردیبهشت قطره های اشک شروع ب سر خوردن می کنند و این از خاصیت روزهای با تو بودن است  ..
دست های تو هنوز بر گردنم سنگینی می کنند ، من بدون هیچ حرکتی ایستاده ام و تمام ذهنم را افکاری پراکنده  اشغال کرده است ..
می دانی تا قبل از تو زندگی کردن را بلد نبودم ، اشک ریختن بی صدا را ، خواستن را و مردن را ..... کوچ می کردم از این ساعت ب آن ساعت ، مدام در حرکت بودم ..
بعضی‌ها را می دیدم و می گذشتم  و بعضی‌ها را نمی دیدم و له می شدند ... بعضی‌ها را امّا  ، نه   می‌شد   ندید و نه  میشد ک گذشت .. مانند تو !!!
من ، تورا  را فقط گریه کردم ، فقط مردم ، نفس کشیدم  ......

چقدر مانده تا تمام شدن زنده بودن ؟!   چقدردیگر باید بمیرم ؟ چند بار؟ 

قبل از آمدن باران و هوایی دیوانه کننده ، فهمیده بودم خاطرت  آمده است و با بغلی پر از حس و حال دیوانه کننده در جعبه ای از اردیبهشت در راه است ...  بعد ، هرچه جان دادم ، نفس نفس زدم ، دل کندم ..  از زندگی ، از آغوشت  .  ب  آخر  نرسیدم. 

در من پاییز هنوز نرفته است و حال شروع ب ریزش کرده  است،  هنوز نمی‌توانم در  خاطرم دست های تورا  لمس کنم. 

ب گمانم با موهای تو بهار را دارم و با نگاه ات هر روز حس اش  خواهم کرد ،  اردیبهشت آمده است و فردا باز باید تمام شب ها  را در خواب بدنبال لبخند های تو بدوم ... 

خیال می کردم همین ک نباشی این روزها تمام می شود ، کاش ک تمام بشود ،کاش ک برگردم و اوایلش مدام تکرار بشود ..

نامردیست ک تو نباشی و بهار از سر اتفاق مرا ب روزهایی لعنتی تر از تو ببرد ..

بهار بی تو سرد است و خورشید گرمایی ندارد و من تنها در سرزمینی قطبی زندگی می کنم ، دلی پوست پوست و احساسی دهن زده ، تو کجایی ک این حرف و حدیث ها را از ذهنم پاک کنی ...

فردا روز  دیگریست که در تکرار مکررا  ادامه می یابد ،   از فردا تمام روز و شب را خواهم خوابید ،خورشید دیگر طلوع نخواهد کرد  آنوقت نور ماه  دلچسب ترخواهد  بود  .. 


آروزهای سرابی ...



کاش میشد نشست و برای باقی دست تکان داد ، کاش کسی بود ک از رفتن چیزی در دست داشت ..

هیچ کس رفتن را نمی فهمد   ...

اما تو بگذار بروند ، بروند  آنقدر دور ک مجبور نباشی برای عقب ماندگی پاب پایشان بدوی ...

چند روزی نمانده ک اولین ماه سال ، فروردین هم تمام بشود ، درست مانند سالی ک گذشت  ...

دیگر چقدر باید بگذرد ؟ چند ماه ، چند سال ؟

خیلی قبل تر ها وقتی سالخوردگان و مردن های یکی پس از دیگری را می دیدم باید می فهمیدم گذر ، جزء جدای ناپذیر زندگی است ..

در هر حال و شرایطی ، این گذشتن هاست که دنیا را ب گردش وادار کرده  ..

ناخواسته باید در تکرار روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها جلو بروی و این درد دارد خیلی اگر ک دلت در جایی زمین خورده باشد و تو فرصت بلند شدن را از آن گرفته باشی ..

مدام غرق می شوی در روزهایی انباشته شده درهم  و هی  برای رفتن ب عمق دست و پا می زنی ...

هر چ جلوتر می روی چیزی نیست ب جز ناتوانی که قدم ب قدم دنبالت در حرکت است و هرزمان ک سرگرم چیزی هستی یک جایت را نیش می زند ...

جلو و جلوتر ک می روی گرد های سفیدیست ک از درو دیوار مانند گچ بر سر صورتت کشیده می شود بی آنکه بدانی ذره ذره پیر می شوی و این جاست که مرگ را سایه ب سایه بدنبال خود کشانده ای ..

دیگر باید ایستاد و از این جلوتر نرفت ، بگذار دنیا با تمام متعلقاتش بدود اما تو دیگر حرکت نکن ، باید دور و دورتر شود بقدری ک حتی نتواند نگاه تورا بر خود بیابد ، نترس ..

دنیا در چند قدمی پشت دیواری پنهان می شود و هر لحظه سرک می کشد تا بهانه ای جور کند  و دوباره تورا ب امید و آرزویی بدنبال خود بکشاند و این دل بستن،  ب چیزی جز مرگ ختم نمی شود ، نرو ... لااقل کمی بنشین تا کمی برای آمدنت تلاش کند ..

امیدی ک هر روز تورا ب هزار یک اشتباه خواهد انداخت ، نرو صبر کن ...

هیچ وقت آنطور ک می خواهی نمی شود ، رهایش کن این دنیای لعنتی را ...

آن وقت است ک جلوی دیدگانت راحت سبز می شود ، تو گمان می بری همه چیز محقق خواهد شد و معجزه ای در حال وقوع است اما نه کمی تحمل کن ..

خواست تو چیز دیگریست ...

روزی خواهد  آمد ک از خواب تلخ بیدار خواهیم شد ، با تمام دل خوشی ها و آرزوها ، با همین دست های کوچک وارد دنیایی می شویم ک دیگر ظرف ها دلمان نیست بلکه خواسته ماست ..

کسی را می یابیم ک در واقع مارا دوست دارد ، کسی ک ب ما عشق می ورزد و ما را با تمام وجود ممکن کرده است ...

کسی را ک عالم ذره ای از مهرش نمی شوند ، کسی را ک هر چ کنی برایش کسی قبلا کرده است اما باز هم برایش تازگی دارد...

کسی را ک نگاه کردنش جان میگیرد و خواندنش جان می دهد ..

آنوقت ،

رنج ها گنج می شوند و قطعا آفتاب آنجا کمی دیرتر غروب خواهد کرد ، خیلی دیر ..

ب قدری ک سال ها برای بازی کردن با دوستانت در کوچه زمان خواهی داشت و برای بیرون ماندن و خوشی هایت سقفی تعیین نشده است ..

آنجا کودکی ها طولانیست و هیچ وقت بزرگ نخواهی شد ...

خنده ها ب درازا می کشد و ب جای شب دوباره صبح می شود  و آفتاب با بارشی از باران همزمان ب استقبالمان خواهد آمد بطوری ک بر مژگان همه شبنم نشسته و بر لب ها رنگین کمان باشد ...

هوا لطافت و نرمی  آب را خواهد داشت و ما برای خواستن ده بیست سی چهل خواهیم کرد ک کدام را اول طلب کنیم ..

اصلا خواستن ب آرزو نرسیده ب اجابت می رسد ..

تنها نمی دانم می توانم کمی دیگر صبر کنم ، یا باید کشان کشان بدنبال این دنیای دروغین بروم ...


سال ...


 سال  رفت  و


مرا ،

        هوایی رفتن کرد ...


من و تو ...


+ من که تورو نمی خوام ، پس چرا هی منتظرم که بیای ؟؟؟

_ بیام ؟

+ آره ، بیای ...

_ تو که می گی من رو نمی خوای !!!

+ آره  خب خودم نمی خوام ، اما دلم که می خواد ...

_ دلت مگه ، دل تو نیست ؟؟؟

+ چرا ولی اون جدا تصمیم می گیره و منم جدا ، از خیلی وقت پیش با هم قرار گذاشتیم که تو تصمیمات هم دخالت نکنیم ، حتی نظر هم ندیم  ..

_ حالا بالاخره می خوای یا نه ؟

+ نمی دونم ، از من می پرسی یا دلم ؟

_ از تو و دلت ...

+ من نه ، اما دلم می گه فقط تو ...

_ اه .. خستم  کردی لعنتی ...

 + می دونی مثل این میمونه که تو بگی تو دلت می خواد  نفس بکشی .. جواب بدم نه ، بعد بگی پس چرا داری می کشی ..

خب غیر ارادیه، خودمم نمی دونم ، دوباره بپرسی یعنی تو خودت نفس نمی کشی !!!

جواب بدم چرا اما تصمیمش با من نیست خودش میاد و میره ،  خودش  تصمیم می گیره  ..



دیگری ...


 من ،

 در حسرت آمدنت


تو 

    با دگرانت

               خوش باش ...


سکون و سکوت ..


 هیچ کسی نیست


 بجز ،

         تنهایی و زمانی که


   ب قصد کشتن می گذرد ..



خط لب ..


 خطوط حیا ،

 

 دریده می شود از

                             خط لب اَُت  ..


من یک خدا داشتم ..


من یک خدا داشتم ، یک خدای بزرگ و مهربان با چشم هایی طوسی، مژگانی بلند، دست هایی بزرگ، هیکلی تنومند و قدی بلند  ..

درست مانند تمام خدایانی که وجود دارد، البته خدای من از همه ی آنها خداتر بود ...

خدای من همیشه لب هایش خندان بود، هر ازگاهی دستی بر روی صورتم می کشید، بعضی اوقات هم از عصبانیت و غیرت زیاد بر سرم فریاد می کشید ...

آخر خدای من خیلی مغرور بود و گاهی حال مرا بر خلاف تصورم می گرفت ..

بیشتر وقت ها در دل و آشکارا با او حرف می زدم  .. که تو چقدر مهربانی، چقدر دوست داشتنی و زیبا هستی و در آخر به اینجا ختم می شد که آخر چرا بوس هایت  آنقدر مزه دارند.

خدای من گاهی دلش می خواست رو در رو در چشم هایم خیره شود و به حرف هایم گوش  کند.

من اصلا طاقت چشم در چشم شدن با او را نداشتم ،  از شوق یا عشق یا ترس نمی دانم اما مدام اشک می ریختم و با لرز تکرار می کردم ، من که جز تو کسی را ندارم ، نکند روزی تنهایم بگذاری و از شدت اشک تمام صورتم خیس می شد، خدا داشت اشک هایم را می شمرد نمی دانم برای چه اما من هی رقیق و رقیق تر می شدم ، لبخندی زد و من هق هق اَُم صد پاره شد گفتم خدای من ، من تنها؛ تورا  و تو مرا تنها، برای خود می خواهی، چرا پس رهایم ، مگر من مال تو نیستم چطور بی کس و  تنها ...

هیچ نگفت مابین همان لبخند های همیشگی اش پلک می زد و چشمان طوسی اش از لا به لای مژگان بلندش خود نمایی می کرد ..

خواستم خودم را میان نگاه بی دریغش رها کنم که کم رنگ و کم رنگ تر آرام آرام دور شد ، ب گمانم حواسش نبود که  دلبسته ام ب نگاهش ، رفت ...

اشک هایم دانه دانه ب سمت زمین خود کشی می کردند و من دیوانه تر از آن بودم که جلویشان را بگیرم  ..

من یک خدا داشتم که از او یاد گرفته بودم بودن را ، بودن در هر شرایطی را ...

خدای من هیچ وقت دلش نمی آمد آبرویم را ببرد که اگر ایرادی بود خودش برطرف می کرد تا من هرگز نفهمم که سرتاپا غلطم غلط ..

خدای من رفت و دیگر نیامد ،یعنی خیلی دور شده بودیم از هم و من هی بزرگ و بزرگ تر می شدم و او هی کوچک و کوچک تر ..

او دیگر رفته بود و یا من دیگر پیش او نبودم، نمی دانم اما من دیگر حالت مژگان و چشم های او را به یاد نداشتم ..

خدای من  رفته بود و من چشمانم دیگر هیچ وقت اشکی نشد و هیچ کس دیگر هم نتوانست آنطور که او دوستم داشت ،دوستم داشته باشد .

قدیم و جدید ..


هوا تاریک بود اما شب نبود ، بعد از ظهری از روزهای پر از غم زمستان بود ،  از سرویس که پیاده می شدم بدو خودم رو ب در ورودی می رسوندم چنان در رو می کوبیدم که مامان با اخم های کودکانه اش که درست می دانست طبق معمول پسر دردانه اش است در را باز  می کرد و می گفت می کشمت مگر نگفتم که دیگر اینجوری در نزن، از لاب لای دست و پاهایش تندی وارد  می شدم ،کوله ام را روی کاناپه ی نزدیک تلویزیون پرتاب می کردم و با شلواری تا نیمه پایین ب سمت دستشویی پرواز می کردم

شتلق  .. در دستشویی محکم ب دیوار برخورد می کرد و من مابین زمین و آسمان با چنان فشار قوی ای جیش می کردم که فضای دستشویی از بخار گرمای جیشم مه شده بود ...

خیلی آروم ،با چشمانی باز و لبخندی با شیطنت بیرون  می آمدم، مامان که از خنده گوشه ای در خود می پیچید می گفت آخر چرا انقدر نگه می داری که اینجور بترکی پسرکم  و من طبق معمول با خنده می گفتم خب یکدفعه می آید و دست هایم را ب سمت آغوشش نشانه می رفتم ..

چه روزهای عجیبی بود هم آن روزها و هم این روزها که دردها یکدفعه با همان فشار ب سمتم هجوم می آورند و من دیگر مردی شده ام که خجالت مانع از پناه بردنم ب دست ها و آغوشی به غیر از خودم می شود ...



مردم انگار ..

 

 حرف هایت

  صد پاره کرد ،


دلم  را  ..

              زیر دندان کلمات  ...


ما فقط تماشا می کردیم ...


دختری سرکش و رام نشدنی با اداهایی خاص بودی ، من اما مردی جدی و عصا قورت داده با کلماتی مختص ب خودم ..

چقدر زمان زود چهره ی واقعی دنیارا از پشت کنار میزند ...

آن روزها تنها خواسته ی من داشتن تو بود ،تویی برای خود خودم ، تنهای تنها برای من ، فقط فقط مال خود خودم ، ب خیال اینکه  داشتن تو ب معنای تمام دنیاست ..

می دانی هیچ کس غیر خودمان را آدم حساب نمی کردم چرا که تنها بخاطر تو بود که دنیا با تمام زشتی هایش ب حساب می آمد و من تنها زندگی کردن با تو را زنده گی کردن می دانستم  ..

اما چقدر عوض شده است روزها ، فصل ها و دوست داشتن ها  ، فکرش را بکن ، دختری با شیطنت های سرسام آور بنشیند کنارت مدام از ترس هایش بگوید از روزهای پیش رو ، از اینکه نکند فردا را از دست بدهد ، نکند تنهایش بگذارم و فکر ب بدترین رخدادهایی که ممکن است بین یک میلیون نفر ،یک نفر دچارش شود را بارها مرور کند ..

دیگرمن با رفتاری غیر منطقی و تو با کلمات مبهم و بریده بریده ، همچون کلافی سر درگم در خود گره می خوریم ،میان دوستت دارم ها و غریبه ترین کلمات احساسی مدام له می شویم ..

جستجو می کنم در گذشته ، بدون هیچ ردی شکافته می شوم میان کلمات ، سوت بلندی می پیچد در گوشم ،دیگر عاشقانه ترین جملات هم اگر ب زبان بیاوری ب گوشم نمی رسد ،نمی شنوم ..

میدانی نمی فهمم چرا تویی که بازی های دنیا را  ب مسخره می گرفتی، حال  اینچنین ترس را در خود پمپاژمی کنی ..

آرام در گوشه ای پرت می شوم ،رج ب رج آن پیچ و تاب ها را باز می کنم و ته مانده طعم تورا در ذهنم مزه مزه می کنم تلخ است، دهانم گس و خشک می شود ...

بهار ،تابستان ،پاییز ،زمستان .. بهار ،تابستان ،پاییز، زمستان ... بهار ،تابستان ، پاییز ، زمستان .. حتما روزی فراموشت می کنم .

گویا در این دنیا نیستم، میام ابرها بال بال می زنم  و لابلای حرف هایت نفسم  به شماره  می افتد ..

چه شد که تورا به روزها ، به ساعت هایم .. اضافه کردم... پاک میکنم،  هی خط می کشم و هی پاره می کنم روزهای نبودنت  را ..

آن وقت چشمانی که باریدنش گرفته باشد  با بغض به پاک کن کوچکش، ب قلمم ناتوانش ، ب دستان پر ضعفش نگاه می کند گویا انگار دنیایش مرده باشد ..

تمام حواسم را از  دلِ پرت می کنم ،می خواهم نباشد، هیچ کس ..  به خستگیش نمی ارزد وقتی هر لحظه صدایش بیاید بی آنکه صدایش کرده باشم .....

من از لحن خواستنت و  تو از نگاهم بفهمم که این روزها اصلا خوب نیست ...

حواست را جمعِ چشمانم کن بفهم دارم فریاد می زنم..

  روزهایم در حال گذر وتو جا مانده ای  از من ، از دلم ، از رفتنمان ..

من رفتم قبل از اینکه سرم را از لابلای دستانت بلند کرده باشم ..

می دانم عجیب است وقتی خطوط بدنت بر بدنم  ،احساست بر دلم و بارها گفته باشی دوستت دارم ، دستانت را کاسه کرده باشی ، با صدایی خندان  و من باز هم  رفته باشم  ..

اما همیشه آدم هایی هستند که عجیب هستند ، سهمشان را که کامل ندهی میروند ،یا می میرند یا موفق می شوند ولی هیچ وقت دگر بر نمی گردند  ..



خوابم می آید این روزها ...


درباره ی تو حرف می زدیم من و دلم ، گویا یک ریتم  آهنگ خاطره انگیز در فضا پخش میشد  وما از درد ها می گفتیم ، دردهایی که ممکن است میانه راه صدایش گوشمان را کر کند بطوریکه دیگر نه نای حرکت کردن داشته باشیم نه دوست داشتن ...

مرور می کردیم خاطرات را ...

ب قبل تر ها که می رفتیم ، دستانم یخ میکرد و دلم مدام بهانه ی داشتنت را می گرفت  و هی تکرار میکرد که زیاد  اهل وابستگی نیستم ..  نه عکسی می گرفتم  ،نه ردی می گذاشتم  ، نه ب کسی ،احساسی  بیش از واقعیت بار می کردم ..

صحبت هایش را قطع کردم ، اینبار من ول کن نبودم با صدای خسته گفتم  : آغوشم مدام بسته بود و انگشتان همیشه گره ام هیچ وقت آرام نمی گرفت ،چشم هایم خوب نمی دید ، تنها مجاز ب نفس کشیدن بودم ،می دانی هیچ کس جز او  اصلا قابل دیدن نبود و یا شاید ارزش دیده شدن نداشت  ،سیاه و سفید بود همه چیز ..

براستی تو معجزه  ای رنگین بودی ، سمی از تودر تمام وجودم  رخنه کرده بود ، روز ب روز بیمار تر و تو پیشرویت بیشتر می شد ، چه روزهای چسبناکی بود وقتی  که بدون مقدمه در من نشست میکردی ..

حتی قبل تر ها  هم همیشه می دانستم کسی در راه است ، برای من ، شبیهه خود من  ، کسی که تنها برای من ، خود خودم  ساخته شده باشد ..

اخلاق هایی مشابه ، غروری لجبازگونه  و  و  و  خیلی چیز های دیگر ...

از همان نگاه اول  شناختمت ...  آخر خدا پایین امده بود ،دستانش را می دیدم ..  تو مال من بودی و من هل شده بودم از اینکه چه باید می گفتم ، باید تشکر می کردم  .. نه ، می خندیدم ... مدام می خندیدم و به طور احمقانه ای لبخند می زدم ...

دستانت خبر از روزهای سخت می داد ، سرد بود ، چشمانت همیشه ی خدا  خیس بود و در دلت غوغا ...

 در من شروع به رشد کرده بودی ، چگونه به زندگی ادامه می دادم ، چگونه با فصل ها ، خیابان ها ، روزهای پی در پی عمرم  کنار می آمدم ، چگونه با تو و خدا همراه می شدم  ،درد بزرگی بود ، عمق شیب داری داشت ..که اگر متوجه بودی، شاید اینطور کوله ام را آماده کنار در رها نمی کردی ...

تغییرات زیادی در اطراف من در حال وقوع بود که یکی از آنها قطعا  تو بودی ،چگونه با احساساتی با غلظت بالا که هر لحظه امکان فوران داشت سر می کردم ، روزهای سخت شروع شده بود، تکرار باختن و دوباره از نو شروع کردن ...

در همان روزهای اول از خودم  پرسیدم چرا انقدر دیر آمده است ، یعنی تا بحال نمی دانست مال من است !!!

 فهمیده بودم که  این همه سال نشنیدن، ندیدن و حس نکردن و شاید نفهمیدن ها به چه علت بود ، من در تمام این سال ها خاموش بودم چرا که خدا هم با توهمدست شده بود ...


من ...


مدام در حال رویا پردازی  ، دست و پاهایم را  مانند جنینی بالغ در خود جمع می کنم ، کلنجار می‌روم از فکر کردن ب تویی که مدت هاست از سرنوشتم خط خورده ای ، دمای بالای فکر کردن ب  تو  پلک هایم را سنگین کرده، خودم را کشان کشان از غرق شدن در تو نجات می دهم  ..

تمام رد پاهایت را پاک می کنم مگر چقدر دیگر می توانستم به تو فکر کنم ، بدنبال ایرادها و ضعف هایت می گردم ، کنار هم چیدنشان کمی مشکل است اما بطور جدی باید سدی درست کرد تا راه رسیدن ب تورا کاملا بپوشاند ، هرچه می چسبانم باز هم دلم راضی نمی شود ، کفاف نمی دهند ومی مانم من و سدی که سرتاسرش سوراخ است ترس از عذاب و فکر کردن ب فردایی خیالی کنار تو ، مدام دل آشوبه ام را بیشتر می کند ،آهی می کشم از تک تک شکاف های دلم  ..

می‌دانم که نباید بگذارم  زمان از دست  برود، باید کاری کرد و باز هم غرق می‌شوم در فکرهایی مختلف  ، هیچ وقت تشخیص افکار درست و غلط را از هم ندانستم چه بسا گم شده باشم،  مدام دست و پای میزنم ،   سر گیجه ای شدید و سنگین  از واقعیت .

هیچکس نگفت  چطور و از کجا باید شروع کرد ، همیشه نشستند و ترجیح دادند کمبودها را نشانم دهند ..

هر روز خودم را به جای یکی از آنان گذاشتم. من ِ مغرور ، من ِ بی‌غم ، منِ همه چی دان  ، من ِ بدون عیب ، من ِ موفق ... و من و خدا و باز در آخر هم دوباره  میرسم به خودم ، من و فردایی که معلوم نیست زنده باشم . من و این همه کار  عقب مانده و نکرده ، من و این همه ایراد و روزهای خوش ِ کودکی ام که فکر می کردم هیچ حساب و کتابی در کار نیست ... من و حرف و حرف و حرف و حرف اما دریغ از سر سوزنی عمل  ، که هر زمان که خواستم ب عمل برسانم،  فهمیدم چقدر سخت ..چقدر  نمی‌شود ، زورم نمی‌رسید ، تفکری بود که از بیخ و بن غلط بود، که دانستن سخت است و عمل کردن بسی راحت ..


خدا هم گریه می کرد ..


 از  آسمان  ،

چند قطره ای  باران  بارید  ..


  چترم  باز  بود  ،


      وقتی می رفتم  ...



موافق است یا نه ؟



سمتی از من متعلق ب توست و سمت دیگرم بدنبال حقیقت ،همچون دو زندانی که در حبس به معنویت رسیده باشند بدنبال نشانه هایی برای دوام خود می دوند ،گاهی هیچ چیز پیدا نیست که ب آن دو اصالت دهد بجز آنکه بدانند کسی تا ابد منتظرشان نخواهد ماند  .

ماندن در لاب لای صفحات تاریخ برای کسی که  رفتن را خوب بلد است ، کاره دشواریست ، کاش می دانستی این کش آمدن میان تو و نخواستنی های زندگی ام دردی عجیب تر ازجان کندن دارد ، نمی دانم آدم خوبی هستم یا نه ...ولی  در تمام  روزهایی که برای آمدنت صبر می کردم ، آب  دهانم  سخت تر هر جسم سختی از گلویم پایین می رفت . هر روز بعد از کلی دعا که بالاخره می آید ، صبر کن ..  بالشم را بغل می گرفتم و در گوشش حرف هایی که از تو در دلم مانده بود را برایش میزدم، شمرده شمرده  از تو و زندگی مان می خواندم  ، از چشم های نم داری که این روزها حال و هوایش مدام ابریست ، ریتمی مانند رپ خواندن،  کلمه ب کلمه از حرف های  دلم .. و تصمیمی که هر بار بعد از پرت شدن از آن همه فکر می گیرم ، من باید بروم و ایستادن درست اینجا آن هم در این نقطه از زمان نوعی حماقت است ..ساعت ها می گذرند هوا رو به تاریکی می رود  امروز هم شانس زندگی با تو را از دست دادم ، تنها کافیست فقط لبخند بزنم و همه را ب   درک   ارسال کنم که حتما باید در آن مواردی رعایت شده باشد. هه ..

بعد با ترس به خدا نگاهی می‌اندازم و خلاصه ای از وردها ،دعاها و طواف ها را بر زبان میآورم ، ازش کمی فرصت میخواهم ، که باز هم مثل همیشه امانم دهد یک روز دیگر، تنها یک روزدیگر ..

تمام شب را ب دنبال ردی از پاسخ خدا می گردم ، به این فکر می کنم که خدا با این درخواست من موافق است یا نه ...

اضطراب  شدیدی دارم ، دلهره‌ی طی کردن شب تا صبحی که خیلی هم دور نیست و بغضی که تنها برای خداست ....