میان چهارچوب چوبیه پنجره از بالا به پایین سرازیر و آویزان ، دستانم را باز می کنم ،باید طوری خودم را نقش بر زمین کنم که گویی اجل سایه ب سایه شکارم کرده باشد ..
حال اگر تمام دنیا هم دوستم داشته باشند بدردم نمی خورد ، شاید اینطور مردن با این الفاظ طبیعی تر ب نظر برسد ..
مدام پنهان می شوی و من تمام دنیایم را آشکارا از دست می دهم ، دست هایی که پنهان کردن بلد نبودند ...
میان نگاه های رنگی و خیره از لاب لای روزهایم ، رنگ و لا آب تو مرا خط خطی و رنگی کرد ..
حال که فاصله ای نمانده از پنجره تا زمین و نفسی که از حالا یکی در میان قطع شده است ، بگذریم . .
می دانی ، ذائقه ام با اینجور کلمات همخوانی ندارد اما ب ناچار ، گفتنشان نوع موقتی از درمان است ..
در هر حال منتظرت می مانم ،بیا ..
قرارمان کافه ی پنهان کنار پل صراط ب صرف حبه های درشت قند در دلمان ...